ادبیات ایران و جهان

به بهانه روز زن

نمی دانم شما زمانیکه شعر می خوانید چه حسی پیدا می کنید و یا اینکه اصولاً دیدگاهتان نسبت به آنچه می خوانید چگونه است . آیا به شعر تنها به عنوان اثری که خواندش شما را برای مدتی مشغول خود می سازد و یا اینکه خاطر شما رامتوجه شباهت های درونی تان با روحی که درشعر نهغته است. بسیاری از شعرای ایرانی معاصر سعی در انتقال صریح و بی تکلف مضامین ذهنی خود داشته و دارند .

زن یکی از ارکان عالم هستی است که هرچند در مکاتب مختلف دیدگاههای متفاوتی نسبت به او ارائه شده اما این نگرش ها هیچگاه در نقش تعیین کننده او تاثیر چندان نداشته است شاید در طول تاریخ فجایع انسانی و نابرابری های بسیاری را درخاطرداشته باشد ولی آنچه مسلم است  زن پیامآور مهر،عاطفه و بسیاری از صفات انسانی است که گاهی در جنس مقابلش تنها بصورت بالقوه باقی می ماند و چون او در فعلیت دادن به این صفات مجالی ندارد ....

اما در  بین شاعران نوین کشور ما ، فروغ فرخزاد با زنانه گویی خاصی که تکرارنشدنی می نماید با یک نگاه و یک احساس و حتی اداراکی مشترک از رویدادهای بیرونی و درونی اش سروده . باید بگویم هیچ قصد این را ندارم که شعر فروغ را نقدکنم چرا که گه گاه این زبان ساده آنچنان پیچیدگیهایی را در خود نهفته است که کودک عقل را از معرکه هزارچم کلماتش هارج می سازد  و  این کار در استطاعت فکری من نخواهد بود .  تنها هدفی را که در پیش دارم یافتن مجالی براین مهم است که فرخزاد از روح و احساس زن وسیله فراهم آورده تا در عرصه ادبیات نوین ایران زن ایرانی چون گذشته در پستوی انزوا  تنها به مرد شدن نیاندیشد .

دیوار، یکی از مجموعه هایی است که مرا اغلب به خود مشغول می سازد چراکه اکثریت قریب باتفاق اشعار این مجموعه ساختاری غیرنوین و گوشه چشمی به ادبیات کلاسیک ایران دارد که البته مضامین درونی اشعار بیشتر با رویکردی متناسب با وضعیت اجتماعی سال های معاصر سروده شده اند .

فروغ فرخزاد نمانیده تمام قامتی از یک زن ایرانی خسته از رنجها ، تبعیض ها و بیگانه انگاری های دنیای مردانه ایرانی است که البته در این دنیا تنها مذکر بودن اهمیت داشته نه مرد یودن .

او به مردعشق می ورزد درحالیکه می داند و شاید ایمان دارد که آن تندیس تکامل یافته انسان تنها در رویاهایش شکل میگیرد و در واقعیت سیاهی خاطرات تلح جدایی ،خیانت ، تنهائی و ... همگی ماحصل این عشق نافرجامند  اما بازهم با این وجود زنانه عشق می ورزد .

گناه را برگردن میگیرد با اشتیاق همه تاریکی های ذهنش و حتی زندگیش را در پرتوی این گناه که به مشعل عشق روشن است می پذیرد و طبیعت مونث و ظریف خویش را هرگز فراموش نمیکند . هرگز نمی خواهد به دلیل هر جفایی که به او و جنس او شده است یک مرد باشد و البته هیچ گاه جامعه مردان را مورد هجمه کلام قرار نمی دهد .

فروغ از خودش می گوید صادقانه حتی درگیری های دورنی اش را با رویاهایش بدون هیچ اضافه یا کمی بیان میکند از جامعه نمی گریزد حتی زمانیکه از دایره ممنوعه پای بیرون می نهد و سیب را با ولعی خاص دندان می زند و بازهم عاشق است . او میداند که مردم او را چگونه می نگرند ، او از حسرت ،حسادت و بدبینی  هرمنغی نگری دیگری باخبراست اما درعین حال کماکان دخترانه منتظر رسیدن کسی است که تشنه بوئیدن اوست . با او زندگی می کند بی هیچ طمعی و نومید نمی شود .

او تمامی غرایز بشری را بخشی از زندگی آدمی می داند و به هیچ وجه آنها را نفی نمی کند حتی شجاعانه از ممنوعه ها به ظاهر آنچه انگشت اشاره را بر لب مهر میکند ، از هر چه انسان از خود و دیگران پنهان می کند و هیچگاه گناه ناکامی ها را به گردن مرد زندگی اش نمی افکند در واقع برخلاف اکثریت قریب باتفاق آرا زنان مبنی بر زیریوغ ظلم واقع شدن و هدف کامگشائی های مردان قرار گرفتن ، فروغ این ماجرا را مصرانه دوجانبه می داند درست در لحظاتی که مرد را کینه جو می خواند ، آهنین می نامدش . فروغ در دیوار گویی نقطه عطف زن است .

فرخزاد ، زن را انتخابگری می داند که در دام آن انتخاب تا مرز زوال و نابودی خویش پیش میرود (هرچنداو ازآنهایی سخن می گویدکه بیشتر به جهت محیطی حق انتخاب دارند ). او زن را دلیل زن بودنش می داند نه مرد را و وفاداری را ویژگی منحصر بفرد او .

هرگاه به نقطه ای میرسد که شاید این عشق هرچند تلخ کمرنگ شود با شوری نوین از وصال می گوید . مرد فروغ برخلاف عده ای عامل زوال زن  نیست . زن  موجود مستقلی است که در عین حال میل به بخشایش دفینه های وجودی اش دارد . او دیوانگی را ، دلدادگی را و عشق را از نشانه های انکار ناپدیر زن می داند .

پائیز را می خواهد چراکه پائیز پویاست و روح آدمی را در میان اندوه و نشاط به سیلان وامیدارد . اشک را می ستاید و چون باران می خواندش چراکه لحظات ریزش باران ، روحانی ترین ساعات طبیعت است و گریستن نیز به مثابه بارانی است که جان انسان را مهیای همه خوبی ها  و نیکی های درونی می کند و بستری حاصلخیز فراهم می آورد برای عشق و شور زندگی .

فروغ شاعر است اما پیش از شاعری یک زن است و شعر را درحالیکه برایش بدنامی ، بدگمانی (درفرهنگ عوام) به همراه داشته چون یکی از ارکان اعتقادی اش می پرستد . هر چند که از شعر تنها شده ، از شعر با زندگی عادی و یک زن معمولی بودن فاصله گرفته اما شعر را بزرگ می بیند و فرصت شاعر شدن را با تمام تاثیرات اجتماعی اش مغتنم میشمرد .

در شعر فروغ در دیوار او عاشق ( هرچه تو می خواهی ) است نه (آنچه خود می خواهم ) و جقدر این امر برایش مهم است که (تو) عاشق شود و (من) مجبوبه بی چون و چرا (تو) . او می خواهد رسم لیلی را یشکند و بی وفایی را سنت دیرینه معشوق بودن نداند ، او می خواهدثابت کند زن بر مرد عاشق تر است .

او به خدا معتقد است او با خدا به مهربانی یک دوست سخن می گوید آنقدر بی تکلف تو گویی با خود سخن می گوید و از خلقت خود این چنین خود را به خدا شاکر می داند .

آنقدر صادق است که حتی عادت کهن زنانه را فاش می گوید که (زنان در دل آری و به لب نه) دارند . او همیشه از یاد شیرین لحظات عشق مسرور است و به تکرار آن امید بی غایت دارد .

فروغ یک زن است زنی که طعن شنیده و لعن ، زنی که می خواهد بماند ، زن بماند  و عاشق  ...

 
Designed by http://template.persianblog.ir/