ادبیات ایران و جهان

امسال نوروزمتفاوتی را تجربه کردم . تفاوتی که می تواند شروع خوبی برای سال های آتی اگر خداوندمتعال عمری دهد باشد .

دوست دارم بهترین آرزوها رابرای همه کسانی که می شناسم و نمی شناسم داشته باشم . دوست دارم همه کسانیکه دلشان را شکسته ام مرا ببخشند و همه کسانی را که ....

دوست دارم روزهای توام با عشق برای همه انسان های وارسته و آزاده را از خداوند متعال خواستارشوم .

و در نهایت ایران همیشه آزاد ، به همت ایرانی آزاده سرافراز بماند .

 

 همین روزهای آبان بود اما نه اینقدر بی باران و خشک

شنیدن یک ترانه آشنا بغض دختری که آن روز ها فکر می کرد شاعری می تواند ،را اینگونه  شکست .

((لطف عاشقی )) شعری بود که سال هفتاد و هفت عصر آن روز در پایان یک روزکاری عجیب  به ذهنم رسید .

تو آمدی و از تو من ، دوباره زنده گشته ام

تو آمدی و با تو من دو صد ترانه گشته ام

به جوی هستی ام ، تو یی امید جاودانگی

به سمت و سوی خانه ام ، تویی نوید زندگی

اگر شبی تو نازنین به سوی من کنی نظر

و یا به لطف عاشقی به شوق من کنی سفر

سوال خواهش تو را به شور می دهم جواب

به حرمت نگاه تو ز بوسه ای شوم خراب

تویی همان سکوت من که در صدا نهان شدی

تویی همان که  بر لبم به این نوا  عیان شدی

یکی از روزهای آبان ۱۳۷۷

 
با نام خدا

صدا کن مرا

صدای تو تنها خوب نیست صدای تو فقط یک صدا نیست که پژواکی است بی تکرار نه یک رویش ، ابتدای جاده حیرت است در جزیره متروک دهن و صلایی است بر بودن دیدن و ماندن .

زمستان بود و انجماد و عشق زمستان است و هیچ . و من که هیچ نبوده ام زمستانم بی برف با یلدایی بطول لحظات بی تو ماندنم .

بی تو ماندن و سکوت، سکوت و نگریستن در آینه تو و در خود نگریستن در آینه چشمان تو ، غزلواره اشک ، میهمانی لبخند . بی تو ماندن ...

قصه بازماندن من از تو ، فاصله بهار من تا زمستان تو یک میزان مانده به پرده نور و یک میزان و نیم در گذر از تم شرقی تو و من شیدای این پیشآهنگ خاوری که سیاهی چشم و سکرآوری نگاه از عمق آن در تسخیر یکباره ، چندباره و چندین باره من در پیکار است .

سفر ، سفری به تو سفری از تو در درون من و سفری در بغض بغض آلود زمان بی پایان من .

جاده و شکوه ، شکوه از بی منی تو و گلایه از فرسنگها فاصله تو نه یک بهار تا زمستان که یک بهار تا بهارانی دیگر .

 

شب سرد کویری آغاز گردید و ستارگان چون قلب تپنده قناری در قفس تنها مانده ، چشمک می زنند . سرم را به ساحت قفس می سایم و به بغض فروخورده قناری خیره می شوم ، خیره ، خیره ، خیره سرانه با سرانگشتی چشمان مانده به بهت کویریش را به خویش خویشتن خواهم  ، معطوف می سازم .

با پوزخند می گویم : قناری گریه می کنی ؟ پس اشکت کو؟ زجر می کشی ؟ شکنی بر چهره ات نمایان نیست ؟ هی هی تو با خودت چه می کنی ؟ هنوز مشتاقی به شنیدن ترانه پری ، قناری !؟ اصلا امشب می خواهم آزارت بدهم  آهان این هم ترانه پری ..

          شبی که آوای نی تو شنیدم   چو آهوی تشنه پی تو دویدم

          دوان دوان .....

          تو ای پری کجائی ؟ به اینجا که میرسد پری می کوبد بر قفس تنگش، دیدنی ! و حال پرریختنش وصف ناشدنی ! .

پرنده بودن سخت است اما قناری شدن سهل ، کافی است دل به یک رویای دست نیافتنی بسپاری آنقدر در دور دستها،  پی بوی او شنیدن از گل باشی  تا دامن دامن گلستان تورا کافی نباشد .

قناری دلش سرگشته است یا نه سرش دلباخته : فرقی ندارد مهم این است که قناری دیگر یک پرنده نیست یک عدم است .

طفلک خویش را از خویش دریغ کرده است و شبهای مهتابی اش را پیشکش یلدای ساکت .

آه تو ای پری کجائی ؟ بیا بیا شبی کنار همان چشمه خاطره  ! چشمه ؟ افسوس قناری کوچک من ! کویر و چشمه ؟

نوک بینی ام را به شیشه می چسبانم عرق سرد بی کسی ام بر تن برهنه خاک خورده شیشه اتاق می نشیند و قطرات آب تیره و تیره تر ، سرازیر می گردد قناری را بگو که خیال کرده من از لمس پرریختنش اشک می ریزم که نمی داند او که گریه ازان کودکان است و من بزرگم و از اهالی امروز !

در آسمان پروسعت کویر بدنبال ستاره خوشه ای خویشم، راستی  قناری با نوک منقارش از پی کیست ؟ بدنبال چیست ؟

لبهایم را به شیشه نزدیک می کنم ، نزدیک نزدیک نزدیک تر ، طعم گس شن شور  بر لبم نقش می بندد. چشمک ،چشمک ،چشمک تا به خود می آیم صورتم را شن های وبال پنجره می پوشانند و من تلخی بی پناهیشان را در این شب خالی ،بوســـــــــــه باران می کنم .

پلکهایم فرو می افتند . این کدامین ستاره بود که بر پلکم نشست و مرا میهمان شب کویری خویش ساخت .

شبی کنار چشمه پیدا شو ، پیدا شو ، پیداشو

-قناری : طفلک دخترک ، خویش را ازخدای خویش نیز دریغ می سازد ، قفس ! می بینی ؟تو این خط از سرگذشت او را می خوانی ؟ خوب نگاه کن ، پری روح او را نیز چون من و تو تسخیر کرده است . ببین چگونه برهوت را افق دیدگانش ساخته و بوسه بر شنها زدنش حجاب از سر اسرارش برانداخته . دخترک اینک هم زجریم و هم گریه !بشنو از نی نای نی ، نی !نی! ، نی تورا می خواند او تو را شنیده است که بنامت می نوازد نای خود .دخترک آی دحترک !

...

چشم می گشایم ، قناری پرریخته ام بال شکسته در کنچ عزلتش با پری ، جان داده ، داده جانی دوباره به آن دریچه متروک که هر شب از شنیدن آهنگ پری پیشانی ام را به مهرش می سائیدم . دیگر ستاره  نمی چینم ، سبدخواهشم مملواست از کهکشان ، پراست از قناری بی نام و نشان . اما قناری ای کاش پیش از سکوت مسیر آن چشمه و دامگه پری را نشانم میدادی تا بازهم با تو بخوانم :

              تو ای پری کجائی ؟               که رح نمی نمائی ؟

              از آن بهشت پنهان ؟              دری نمی گشائی ؟

 

       چشمه ساری در دل و

                           آبشاری در کف،

                                             آفتابی در نگاه و

                                                            فرشته ئی در پیرهن

       از انسانی که توئی     

                            قصه ها می توانم کرد

                                                              غم نان اگر بگذارد

 

صورتم را جلو می برم برای دومین سیلی که نه برای بارها و بارها سیلی ، صورتم را مدتهاست به سیلی سپرده ام تا غازه ها را برای روزمبادا نگه دارم ، این مبادایی دیگرفرا رسیده است اما حس برخاستنم نیست . 

نیست حسی نیست بی تفاوت شده ام بی تفاوت . جمعیت مبارزه با ایدز به سر هر چهارراه در چشمان عابران زل می زنند زنان ، دختران : ایدز ، اما هیچ کس نمی گوید پدران پسران بی تفاوتی روبان قرمز گردنتان شده . مام میهن دل بر نو بره هایش نمی سوزاند .

قبل تر ها در مسیر جاده کورش کبیر در فواصل نامنظم ، اخترکان با دیدگان مالامال از اندوه آنچه قیمتی ترین بود می فروختند به یک شب زنده داری اشک آلود!بی تفاوتی ! با غمزه ای چند و لبخندی بر سریر لب چشم می بندند بر آنچه پیشتر ها بیشتر داشته اند .

هی هی هی مراقب لنزهایت باش رفیق دنبا حاکستری است اما برای برخی هنوز هم کهربائی .سخاوتمندانه دنیا را از آنچه هست فراختر و خویشتن را خفیف تر از مشت گره کرده .

چقدر یکدفعه هوس شنیدن پسرکی که غروبها می دونستی که خاک فرش منه رو نزدیکی های ملک به ساز سر میدهد کردم .اصلا اگر این کوچه و بازار نبود هیچ کتابی توقیف می شد؟ ما مردمان کوچه و بازار با گوشهامان می شنویم اما مردم بالادست با چشمهاشان می سازند .

همیشه در کنار حوض خانه عمه بزرگ می نشستم و به رقص ماهی ها نگاه می کردم و هندوانه ای که در حوض لمیده بود .

- عمه پس این هندونه رو کی می آری بخوریم ؟

- صبر کن حمیدآقا که بیاد میارم با هم بخوریم .

آه ! تا حمید آقا میآمد ساعت ۹ شده بود و ماهی ها که خوابیده بودند هیچ من هم خواب هندوانه میدیدم و این عادت دیرینه ماست که هنوز هنداونه نچشیده درخوابیم .

عمه مرد و حسرت هندوانه کنار حوض بر دل کوچک ماهی ها ماند ، من دستی نداشتم که برش سرخ هندوانه را به لب برسانم و این جان عمه را به لب رساند .

یلدا که گذشت ردپایش بر سینه ام جاماند . نخودچی کشمش را با شعر حافظ یکجا می خوردیم چراکه برای ما که نمی دانستیم شعر چیست فرقی با انار دانه دانه یاقوتی نداشت . فکر می کردیم خداوند پشت درخانه لای  برفها منتظر شنیدن آرزوهای بزرگ ماست . - خدایا فقط یک جعبه مدادرنگی ۲۴ تائی که ۴تا مداد سبز داشته باشد و  آبی هایش هم بیشتر از آبی های مداردرنگی ندا باشد ، برای من که تا حال حتی یک خط راست هم نتوانستم رسم کنم همیشه امیدمان به بارش ابرهای عقیم است .

صبح ساعت ۷ میدان فاطمی شال گردنم را از صورتم پس می زنم چقدر برایم صحنه دیدن بخار بازدم دلچسب است  یادت هست عسل ؟ با همین بازدم تا مدرسه سیگار می کشیدیم یواشکی چلوی چشم مردم ادای بابابزرگ را درمی آوردیم .

دیشب بازهم خواب دیدم ، خواب همان پری کوچک غمگین فروغ که شب از یک بوسه مرد ، و دیگر مرد ، حتی فرصت نداد دوباره ببوسمش فقط مرد و بقیه پری ها زار و زار گریه می کردن و من پری اصلا اشکی نداشتم ! پس من بی وقت شبی کنار فواره های حوض خانه  عمه چکار داشتم ؟

اگر بی تفاوتی نبود شاید خانه ام را پیدا می کردم اما حال فقط گم شده ام و هیچ کس ، هیچکس  پیدایم نمی کند ، دچار ، دچار ، دچار .

زنان ، دختران ، آدمها ، دنیا ، طبیعت و خــــــــــــــــــــــــدا بی تفاوتیم ؟

    بازکن پنجره ها را

                    که نسیم هیچ تحفه تازه ای با خود ندارد

                    الا همان رهآورد پیشین که تا دندان ، لحظه هامان

                                                                      از آن آبستن است

                        

 

 

تو به من خندیدی

و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم ....ورق بزن برگهای اندیشه را اگر عاشقی ...ای کاش عاشقم بودی، که عاشقی شکفتن در نیمه شبی پائیزی به مدد زلال سرد و منجمد اشک است .اگر عاشقم بودی ، جـــــمعه های متروک دچار چنان حرمانی می شدی که خواندن صدها بیت شعر حافظ و از بر کردن اینکه "همیشه عاشق تنهاست و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست  "تو را علاج نبود .اگر عاشقم بودی ، سپیده دمان روزهای آغازین هفته درگیر خمیازه های کــــــشدار بــی خوابی می شدی و به دیگران مجال این را نمی دادی که حتی از تو بپرسنــــد "حالت چطوراست ؟"در عبور از خیابان بازگشت ، بکدم نمی توانستی چشمانت را دراختیار بگیری و بی، فوت لحظه ای ، بدنبال من می گشتی و آنقدر جستجو می کردی تا خود را مقابل درب خانه ات می یافتی و اندوهی سرد صورتت را و دو ابرویت را در هم می فشرد که این بار هم نشد .صدای زنگ تلفن کابوسی بود که از لحظه رسیدنت به خانه تو را اتاق به اتاق ، گوشه به گوشه دنبال می کرد . آنقدر تلفن زنگ نمی خورد که ناگهان آهــــــــــــــی از ته دل می کشیدی و می گفتی "ای خــــــــــــــــــــدای بزرگ "در انتظار غروب چشم به نورپردازی ابرها می دوختی و ساعت موعود فرا می رسید و آرام آرام به فکر فرو می رفتی و در رویای دست نیافتنی ات اینک زنگ در بصدا در میآید و تو با اشتیاق درب دیدار را بروی من می گشایی و از صمیم قلب بازهم چشمانت را یه میزبانی اشک میهمان می کنی .اگر عاشقم بودی شبها تنها به یک لیوان چـــــــــــــــــــــــــــای اکتفا می کردی چراکه آرزوی یک شام دونفره آنقدر جانت را می آزرد که از خیر آن می گذشتی .اگر عاشقم بودی، خویش را با هر چه که تو را از من و اندیشه من فارغ سازد، مشغول می ساختی و با خود می گفتی : "مهم این است که دوستش دارم "ساعت از ۹ که می گذشت اگر عاشقم بودی بـــــی تـــــاب خـــــــــواب می شدی ، آنقدر بسترت را بهانه می کردی تا راضی می شدی روبروی جعبه جادو بروی کاناپه رها شوی . آنقدر به تصاویر مبهم بی صدا خیره می شدی تا نیمه شب بی چــــــراغ فرارسد و تازه بیاد بیاوری که چه قــــــــــــدر تنهایی و چه اندازه بـــــــــی رحمم .اگر عاشقم بودی هر شب ده بار از خواب می پریدی و از وحشت تنهایی و از فشاری که دیوار ها بر تنت وارد می ساختند ، ناخود آگاه سردت می شد و ســـــــــــردت می شد .اگر عاشقم بودی ...امروز یکشنبه است ، تو یکشنبه ها از شنبه ها وقت برای تلف کردن و بیهده گدراندن بیشتر داری . این بار از سمتی عبور می کنی که عابران بیشتری درگذرند . هر، دو ، دست به هم پیوسته دستهای تنهایت را بیادت میآورد و نگاهت را بیشتر به سنگفرش های پیاده رو خواهد دوخت . دستهایت را در جیبهایت فرو می بری تا بی پناهیشان آشکارتر نشود و آنقدر مشتت را می فشری تا زمام اشک افسارگریخته ات را بدست گیری .اگرعاشقم بودی اولین بارانی که می بارید هرگز نمی توانستی از سفرت در طــــــول خیابان ولیعصر چشم پوشی کنی . تو دوست داشتی آنقدر بروی برگها قدم بزنی و خش خش آرام آرام آنها شنیدنی ترین هم آوایی بود با نوای آب در جوی های عریض این خیابان و دائم به خود نهیب می زدی  " آب آئینه عشق گذران است   ."ای کــــــــــــــــــــــــــــــاش عاشقم بودی تا آخر هفته ات را به سکوت بفروشی و فروغ و شاملو بخوانی ، اندوه را خریدار باشی و شعر نو زمزمه کنی . اگر این گونه بودی مادرت مجبور بود تا همیشه چهره ات را مغموم ببیند و هر بار به تو هشدار دهد که اکنون جوانی و کهنسالی بزودی فراخواهد رسید . اگر عاشقم بودی تنها یک شاخه ، نه یک دسته ، فقط یک شاخه گل میخک سپید از دستان من آنچنان تو را خشنود می ساخت که فکر گرم بوســــــــیدن گونه های مرا از یاد می بردی .و هنگامی که به نقطه ای در دور دست می اندیشی نام من برایت سحرانگیزترین و یادنگاهم سکرآورترین خاطره بود .چه افسوس ! که عاشقم نیستی و چه نیکو که عـــــــــــــــــاشقت هستم و به اندک بهانه خوشبختی نیکروزم . که عاشقی سهم من است و عشق تنها شایسته تو

 

 
Designed by http://template.persianblog.ir/