ادبیات ایران و جهان
با نام خدا

صدا کن مرا

صدای تو تنها خوب نیست صدای تو فقط یک صدا نیست که پژواکی است بی تکرار نه یک رویش ، ابتدای جاده حیرت است در جزیره متروک دهن و صلایی است بر بودن دیدن و ماندن .

زمستان بود و انجماد و عشق زمستان است و هیچ . و من که هیچ نبوده ام زمستانم بی برف با یلدایی بطول لحظات بی تو ماندنم .

بی تو ماندن و سکوت، سکوت و نگریستن در آینه تو و در خود نگریستن در آینه چشمان تو ، غزلواره اشک ، میهمانی لبخند . بی تو ماندن ...

قصه بازماندن من از تو ، فاصله بهار من تا زمستان تو یک میزان مانده به پرده نور و یک میزان و نیم در گذر از تم شرقی تو و من شیدای این پیشآهنگ خاوری که سیاهی چشم و سکرآوری نگاه از عمق آن در تسخیر یکباره ، چندباره و چندین باره من در پیکار است .

سفر ، سفری به تو سفری از تو در درون من و سفری در بغض بغض آلود زمان بی پایان من .

جاده و شکوه ، شکوه از بی منی تو و گلایه از فرسنگها فاصله تو نه یک بهار تا زمستان که یک بهار تا بهارانی دیگر .

 

 

تو به من خندیدی

و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم ....ورق بزن برگهای اندیشه را اگر عاشقی ...ای کاش عاشقم بودی، که عاشقی شکفتن در نیمه شبی پائیزی به مدد زلال سرد و منجمد اشک است .اگر عاشقم بودی ، جـــــمعه های متروک دچار چنان حرمانی می شدی که خواندن صدها بیت شعر حافظ و از بر کردن اینکه "همیشه عاشق تنهاست و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست  "تو را علاج نبود .اگر عاشقم بودی ، سپیده دمان روزهای آغازین هفته درگیر خمیازه های کــــــشدار بــی خوابی می شدی و به دیگران مجال این را نمی دادی که حتی از تو بپرسنــــد "حالت چطوراست ؟"در عبور از خیابان بازگشت ، بکدم نمی توانستی چشمانت را دراختیار بگیری و بی، فوت لحظه ای ، بدنبال من می گشتی و آنقدر جستجو می کردی تا خود را مقابل درب خانه ات می یافتی و اندوهی سرد صورتت را و دو ابرویت را در هم می فشرد که این بار هم نشد .صدای زنگ تلفن کابوسی بود که از لحظه رسیدنت به خانه تو را اتاق به اتاق ، گوشه به گوشه دنبال می کرد . آنقدر تلفن زنگ نمی خورد که ناگهان آهــــــــــــــی از ته دل می کشیدی و می گفتی "ای خــــــــــــــــــــدای بزرگ "در انتظار غروب چشم به نورپردازی ابرها می دوختی و ساعت موعود فرا می رسید و آرام آرام به فکر فرو می رفتی و در رویای دست نیافتنی ات اینک زنگ در بصدا در میآید و تو با اشتیاق درب دیدار را بروی من می گشایی و از صمیم قلب بازهم چشمانت را یه میزبانی اشک میهمان می کنی .اگر عاشقم بودی شبها تنها به یک لیوان چـــــــــــــــــــــــــــای اکتفا می کردی چراکه آرزوی یک شام دونفره آنقدر جانت را می آزرد که از خیر آن می گذشتی .اگر عاشقم بودی، خویش را با هر چه که تو را از من و اندیشه من فارغ سازد، مشغول می ساختی و با خود می گفتی : "مهم این است که دوستش دارم "ساعت از ۹ که می گذشت اگر عاشقم بودی بـــــی تـــــاب خـــــــــواب می شدی ، آنقدر بسترت را بهانه می کردی تا راضی می شدی روبروی جعبه جادو بروی کاناپه رها شوی . آنقدر به تصاویر مبهم بی صدا خیره می شدی تا نیمه شب بی چــــــراغ فرارسد و تازه بیاد بیاوری که چه قــــــــــــدر تنهایی و چه اندازه بـــــــــی رحمم .اگر عاشقم بودی هر شب ده بار از خواب می پریدی و از وحشت تنهایی و از فشاری که دیوار ها بر تنت وارد می ساختند ، ناخود آگاه سردت می شد و ســـــــــــردت می شد .اگر عاشقم بودی ...امروز یکشنبه است ، تو یکشنبه ها از شنبه ها وقت برای تلف کردن و بیهده گدراندن بیشتر داری . این بار از سمتی عبور می کنی که عابران بیشتری درگذرند . هر، دو ، دست به هم پیوسته دستهای تنهایت را بیادت میآورد و نگاهت را بیشتر به سنگفرش های پیاده رو خواهد دوخت . دستهایت را در جیبهایت فرو می بری تا بی پناهیشان آشکارتر نشود و آنقدر مشتت را می فشری تا زمام اشک افسارگریخته ات را بدست گیری .اگرعاشقم بودی اولین بارانی که می بارید هرگز نمی توانستی از سفرت در طــــــول خیابان ولیعصر چشم پوشی کنی . تو دوست داشتی آنقدر بروی برگها قدم بزنی و خش خش آرام آرام آنها شنیدنی ترین هم آوایی بود با نوای آب در جوی های عریض این خیابان و دائم به خود نهیب می زدی  " آب آئینه عشق گذران است   ."ای کــــــــــــــــــــــــــــــاش عاشقم بودی تا آخر هفته ات را به سکوت بفروشی و فروغ و شاملو بخوانی ، اندوه را خریدار باشی و شعر نو زمزمه کنی . اگر این گونه بودی مادرت مجبور بود تا همیشه چهره ات را مغموم ببیند و هر بار به تو هشدار دهد که اکنون جوانی و کهنسالی بزودی فراخواهد رسید . اگر عاشقم بودی تنها یک شاخه ، نه یک دسته ، فقط یک شاخه گل میخک سپید از دستان من آنچنان تو را خشنود می ساخت که فکر گرم بوســــــــیدن گونه های مرا از یاد می بردی .و هنگامی که به نقطه ای در دور دست می اندیشی نام من برایت سحرانگیزترین و یادنگاهم سکرآورترین خاطره بود .چه افسوس ! که عاشقم نیستی و چه نیکو که عـــــــــــــــــاشقت هستم و به اندک بهانه خوشبختی نیکروزم . که عاشقی سهم من است و عشق تنها شایسته تو

 

 
Designed by http://template.persianblog.ir/