ادبیات ایران و جهان

 

فصل ابتدایی

نگاهی به بخشهایی از فروغ هستی کریستین بوبن به تلاش لیدی داتا و ترجمه ساسان تبسمی

فروغ هستی چکیده چکامه های ذهنی سیال و پویا در گذر از پنجاه سالگی است .همتی از لیدی داتا برای انعکاس گزیده گویی ژرف اندیشانه کریستین در سالهای رهایی از پست مدرن .

 

بوبن در فروغ هستی به خویشتن شناسی از منظری تازه و در( تو دیدن من) دست زده است . معرفتی ناشی از تفکرات و اندیشه های چهارچوب شکن و جاری هستی . قصه نامکرری که به گفته داتا تنها قلم یارای روایت آن را دارد .

 

همدلی دشواری بشریت است . بشری که حضوری مجزا از روح خویش داشته است و بشری که خود مانع عملی شدن افکارش است و توزین تفکرات بشر به کلمات از دید بوبن چیزی جز تلقین اعتبار به اندیشه بشر نیست . حتی قدرت دوست  داشتن نیز گاهی در انحصار بودن با دیگران است .

 

بوبن لحظه وقوع همدلی را چون تصادف  یک آذرخش جهنده و فارغ از خودخواهی می داند و حتی احساس را وبالی بر این نعمت نمی شناسد .

 

قلب را بیننده ترین ، شنونده ترین و ... ترین مرکز حسی در راستای شناسایی ارزش حسی رویدادهای عالم هستی می شمرد .

 

کافی است قلب باشد تا از خویشتن خویش خروج کنیم و تا آستانه دیگری پیش رویم اما فاصله همزمان خویش را تا خطر تداخل و بهم ریختگی حفظ کنیم . او تداخل را تاریکی میداند اما همدلی ...

 

شاید در سوگ نشستن بهترین تعبیری باشد که درباره دیدن اشیا در نظر گرفته است . چنانچه پا را بیرون از دایره اجزای هستی نهادیم تا آنچه را که دایره آن را احاطه کرده است بازشناسیم . غیبت از حضور می تواند کامل ترین معرفت را از حاضرین به قلب ما بدهد بی حجاب خویشتن .

 

کتابهای بوبن لحظات منحصر بفرد اویند . طلوع از عمق خاموشی و رفتن به فراسوی همه چیز آنچنان که از بیرون به درون نوشته راه می یابی . نگاهی چند بعدی در خویش .

 

بلوغ او نیز چون بلوغ بسیاری از بسیار نوجوانان به سرودن شعرهای نچندان خوشبینانه سپری شد . اشعاری در تابوت با بوی کافور در تدفین در نفرت و نفرین . در تاریکی و سیاهی فکر چون نوجوانی که همه مان تحربه کردیم . بوبن در زیستن،  خود نیز منصفانه خارج از خویش است .

 

پروست کبیر را زیبایی شناس می خواند و داستایوفسکی را موجودی زنده و چه کنایتی است  که  خالق(در جستجوی زمان از دست رفته ) را زیبایی شناسی با شکوه اما بی مصرف اطلاق و ابله را نقطه عطف خوانندگان داستایوفسکی می داند .

 

از تاریکی نهفته در آثار سلین آزرده خاطر به آن شاعر کولی که زندگی را به شرط سخت تر بودن زیبا می داند پناهنده می گردد .در مجموع ادبیات را نامطمئن می انگارد اما در خدمت ادبیات است او یک سرباز است نه یک ژنرال و همیشه منتظر حضور بی خویشتن در سایه ای از نور با دیگری  است .

 

باخ را گل سرخی می نامد و شعر مولانا را مانند اینکه گل سرخ  از عطر گل سرخ بیرون آید خودجوش و برون جوش می خواند آمیختگی اجزا در معنا و ثبات ارکان در ساختار .

 

تا فصل بعد ...

 

 
Designed by http://template.persianblog.ir/