ادبیات ایران و جهان

شب سرد کویری آغاز گردید و ستارگان چون قلب تپنده قناری در قفس تنها مانده ، چشمک می زنند . سرم را به ساحت قفس می سایم و به بغض فروخورده قناری خیره می شوم ، خیره ، خیره ، خیره سرانه با سرانگشتی چشمان مانده به بهت کویریش را به خویش خویشتن خواهم  ، معطوف می سازم .

با پوزخند می گویم : قناری گریه می کنی ؟ پس اشکت کو؟ زجر می کشی ؟ شکنی بر چهره ات نمایان نیست ؟ هی هی تو با خودت چه می کنی ؟ هنوز مشتاقی به شنیدن ترانه پری ، قناری !؟ اصلا امشب می خواهم آزارت بدهم  آهان این هم ترانه پری ..

          شبی که آوای نی تو شنیدم   چو آهوی تشنه پی تو دویدم

          دوان دوان .....

          تو ای پری کجائی ؟ به اینجا که میرسد پری می کوبد بر قفس تنگش، دیدنی ! و حال پرریختنش وصف ناشدنی ! .

پرنده بودن سخت است اما قناری شدن سهل ، کافی است دل به یک رویای دست نیافتنی بسپاری آنقدر در دور دستها،  پی بوی او شنیدن از گل باشی  تا دامن دامن گلستان تورا کافی نباشد .

قناری دلش سرگشته است یا نه سرش دلباخته : فرقی ندارد مهم این است که قناری دیگر یک پرنده نیست یک عدم است .

طفلک خویش را از خویش دریغ کرده است و شبهای مهتابی اش را پیشکش یلدای ساکت .

آه تو ای پری کجائی ؟ بیا بیا شبی کنار همان چشمه خاطره  ! چشمه ؟ افسوس قناری کوچک من ! کویر و چشمه ؟

نوک بینی ام را به شیشه می چسبانم عرق سرد بی کسی ام بر تن برهنه خاک خورده شیشه اتاق می نشیند و قطرات آب تیره و تیره تر ، سرازیر می گردد قناری را بگو که خیال کرده من از لمس پرریختنش اشک می ریزم که نمی داند او که گریه ازان کودکان است و من بزرگم و از اهالی امروز !

در آسمان پروسعت کویر بدنبال ستاره خوشه ای خویشم، راستی  قناری با نوک منقارش از پی کیست ؟ بدنبال چیست ؟

لبهایم را به شیشه نزدیک می کنم ، نزدیک نزدیک نزدیک تر ، طعم گس شن شور  بر لبم نقش می بندد. چشمک ،چشمک ،چشمک تا به خود می آیم صورتم را شن های وبال پنجره می پوشانند و من تلخی بی پناهیشان را در این شب خالی ،بوســـــــــــه باران می کنم .

پلکهایم فرو می افتند . این کدامین ستاره بود که بر پلکم نشست و مرا میهمان شب کویری خویش ساخت .

شبی کنار چشمه پیدا شو ، پیدا شو ، پیداشو

-قناری : طفلک دخترک ، خویش را ازخدای خویش نیز دریغ می سازد ، قفس ! می بینی ؟تو این خط از سرگذشت او را می خوانی ؟ خوب نگاه کن ، پری روح او را نیز چون من و تو تسخیر کرده است . ببین چگونه برهوت را افق دیدگانش ساخته و بوسه بر شنها زدنش حجاب از سر اسرارش برانداخته . دخترک اینک هم زجریم و هم گریه !بشنو از نی نای نی ، نی !نی! ، نی تورا می خواند او تو را شنیده است که بنامت می نوازد نای خود .دخترک آی دحترک !

...

چشم می گشایم ، قناری پرریخته ام بال شکسته در کنچ عزلتش با پری ، جان داده ، داده جانی دوباره به آن دریچه متروک که هر شب از شنیدن آهنگ پری پیشانی ام را به مهرش می سائیدم . دیگر ستاره  نمی چینم ، سبدخواهشم مملواست از کهکشان ، پراست از قناری بی نام و نشان . اما قناری ای کاش پیش از سکوت مسیر آن چشمه و دامگه پری را نشانم میدادی تا بازهم با تو بخوانم :

              تو ای پری کجائی ؟               که رح نمی نمائی ؟

              از آن بهشت پنهان ؟              دری نمی گشائی ؟

 
Designed by http://template.persianblog.ir/