بی تفاوتی

       چشمه ساری در دل و

                           آبشاری در کف،

                                             آفتابی در نگاه و

                                                            فرشته ئی در پیرهن

       از انسانی که توئی     

                            قصه ها می توانم کرد

                                                              غم نان اگر بگذارد

 

صورتم را جلو می برم برای دومین سیلی که نه برای بارها و بارها سیلی ، صورتم را مدتهاست به سیلی سپرده ام تا غازه ها را برای روزمبادا نگه دارم ، این مبادایی دیگرفرا رسیده است اما حس برخاستنم نیست . 

نیست حسی نیست بی تفاوت شده ام بی تفاوت . جمعیت مبارزه با ایدز به سر هر چهارراه در چشمان عابران زل می زنند زنان ، دختران : ایدز ، اما هیچ کس نمی گوید پدران پسران بی تفاوتی روبان قرمز گردنتان شده . مام میهن دل بر نو بره هایش نمی سوزاند .

قبل تر ها در مسیر جاده کورش کبیر در فواصل نامنظم ، اخترکان با دیدگان مالامال از اندوه آنچه قیمتی ترین بود می فروختند به یک شب زنده داری اشک آلود!بی تفاوتی ! با غمزه ای چند و لبخندی بر سریر لب چشم می بندند بر آنچه پیشتر ها بیشتر داشته اند .

هی هی هی مراقب لنزهایت باش رفیق دنبا حاکستری است اما برای برخی هنوز هم کهربائی .سخاوتمندانه دنیا را از آنچه هست فراختر و خویشتن را خفیف تر از مشت گره کرده .

چقدر یکدفعه هوس شنیدن پسرکی که غروبها می دونستی که خاک فرش منه رو نزدیکی های ملک به ساز سر میدهد کردم .اصلا اگر این کوچه و بازار نبود هیچ کتابی توقیف می شد؟ ما مردمان کوچه و بازار با گوشهامان می شنویم اما مردم بالادست با چشمهاشان می سازند .

همیشه در کنار حوض خانه عمه بزرگ می نشستم و به رقص ماهی ها نگاه می کردم و هندوانه ای که در حوض لمیده بود .

- عمه پس این هندونه رو کی می آری بخوریم ؟

- صبر کن حمیدآقا که بیاد میارم با هم بخوریم .

آه ! تا حمید آقا میآمد ساعت ۹ شده بود و ماهی ها که خوابیده بودند هیچ من هم خواب هندوانه میدیدم و این عادت دیرینه ماست که هنوز هنداونه نچشیده درخوابیم .

عمه مرد و حسرت هندوانه کنار حوض بر دل کوچک ماهی ها ماند ، من دستی نداشتم که برش سرخ هندوانه را به لب برسانم و این جان عمه را به لب رساند .

یلدا که گذشت ردپایش بر سینه ام جاماند . نخودچی کشمش را با شعر حافظ یکجا می خوردیم چراکه برای ما که نمی دانستیم شعر چیست فرقی با انار دانه دانه یاقوتی نداشت . فکر می کردیم خداوند پشت درخانه لای  برفها منتظر شنیدن آرزوهای بزرگ ماست . - خدایا فقط یک جعبه مدادرنگی ۲۴ تائی که ۴تا مداد سبز داشته باشد و  آبی هایش هم بیشتر از آبی های مداردرنگی ندا باشد ، برای من که تا حال حتی یک خط راست هم نتوانستم رسم کنم همیشه امیدمان به بارش ابرهای عقیم است .

صبح ساعت ۷ میدان فاطمی شال گردنم را از صورتم پس می زنم چقدر برایم صحنه دیدن بخار بازدم دلچسب است  یادت هست عسل ؟ با همین بازدم تا مدرسه سیگار می کشیدیم یواشکی چلوی چشم مردم ادای بابابزرگ را درمی آوردیم .

دیشب بازهم خواب دیدم ، خواب همان پری کوچک غمگین فروغ که شب از یک بوسه مرد ، و دیگر مرد ، حتی فرصت نداد دوباره ببوسمش فقط مرد و بقیه پری ها زار و زار گریه می کردن و من پری اصلا اشکی نداشتم ! پس من بی وقت شبی کنار فواره های حوض خانه  عمه چکار داشتم ؟

اگر بی تفاوتی نبود شاید خانه ام را پیدا می کردم اما حال فقط گم شده ام و هیچ کس ، هیچکس  پیدایم نمی کند ، دچار ، دچار ، دچار .

زنان ، دختران ، آدمها ، دنیا ، طبیعت و خــــــــــــــــــــــــدا بی تفاوتیم ؟

    بازکن پنجره ها را

                    که نسیم هیچ تحفه تازه ای با خود ندارد

                    الا همان رهآورد پیشین که تا دندان ، لحظه هامان

                                                                      از آن آبستن است

                        

/ 11 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محسن

والا حقيقتش نمي دونم خنگ شدم يا خودمو زدم به خنگي يا اصلا از همون اول خنگول بودم. خوندم خوندم خوندم.... و يه چيزايي يادم اومد و نيومد. اما فکر کنم جديدا ايدز هم به ماهي ها سرايت کرده يا فکر کنم از همون اولا هر سال زمستون وقتي ميرفتيم ماهي عيد بگيريم زود ميمردن آره ماهي ها هم ايدز ميگيرن اما با چي ، خدا ميدونه!!!

امیر

سلام ٬ خيلی دوست دارم يه چيزی بنويسم که به درک من پی ببری ٬ مثل بقيه ٬‌البته همه دوست دارن ٬ همه ميتونن ٬‌اما خوب .... ٬ خيلی فکر کردم فقط تونستم همين Comment رو بدم ٬ واینکه خیلی خیلی لذت بردم ٬‌... Spiral out , keep going

سالار

درود ... نوشتت عالی بود هم از نظر نگارش هم از نظر محتوا ... بسياری از انسانها زندگی و حوض ماهيها يادشان رفته ... و اکنون به جایش نفرت در قلبها مانده ... چه ميشه کرد

پویا

متن خیلی زیبایی بود ، من فکر کنم که ما به غیر از حوض و ماهی چیزهای خیلی زیاد دیگری رو از دست دادیم ، به هر حال امیدوارم که دوباره به دستشون بیاریم

mahtab

دوست خوبم سلام... کارهای قشنگتون را خواندم...اگر علاقمند به چاپ آثارتان هستید پيشنهاد می کنم سايت radmehrpub.com را ببينيد و آثارتان را جهت مسابقه کشوری شعر و داستان کوتاه ارسال کنيد موفق باشيد مهتاب

reza

ای کاش سواد و هوش لازم برای ارتباط دادن نخودچی کشمش ماهی هندونه مداد رنگی مداد رنگی سيگار کشيدن تو راه مدرسه و .. و ايدز و بی تفاوتی رو داشتم ولی افسوس. به هر حال اگه تنها پيام اين متن اين باشه که خيلی نسبت به دور و ورمون بی تفاوت شديم همين ارزش خوندنشو توجيه می کنه. دستتون درد نکنه...

-جنبش ادبيات پست مدرن آنارشيسم-

با عشق و ارادت ...اقليما مي توني به 2 وب بچه هاي آنارش سر بزني مطمئنا در صورت تمايل لينك نيز داده مي شود ...وبت وب خوبيه ...با عشق و ارادتي ديگر ...ماني

Arash

درود بر خانم اقلیما. ببخشید که خیلی دیر دارم بهتون سر می زنم. می دونید که فصل امتحانات بود و بنده هم سرم خیلی شلوغ بود. شرمنده. حرف خاصی برای گفتن ندارم! فقط اینو می دونم که کارتون خیلی ارزشمنده. فکر می کردم این مسائل و این نوع احساسات برای همیشه از بین رفته ولی شما نشون دادی که در اشتباه بودم! نمی دونم شاید آدم هایی مثل من خوب نمی تونن با این طرز فکر کنار بیان، شاید هم اصلا قدرت درکش رو ندارن! به هر حال ممنونم ازتون. پاینده باشید. بدرود...

شايد

من اصلا نمی تونم شما رو درک کنم.ورود به متن شما ممکن نیست.هيچ راه ورودی نيست . يا حداقل نتونستم پيدا کنم. چون فقط يه سری نوشته هست با حروف و گفتن اون چيزی که می خواهيد بگوييد و گفتيد. متن شما نيازی به قضاوت نداره.فقط ميگه که من هستم و اين جوری هستم. من ميبينم و تنها ميبيتم فضا ها را.

Y.O.Y.O

در کل متن زيبايی بود ! بدرود