مکزیک سرزمین ستاره ها

اکتاویو پاز شاعر مکزیکی فرن بیستم که بی شک می توان او را یکی از شعرای برتز پیشرو جهان دانست . درسال گذشته یکی ازماندگارترین دوستانم که چون نسیم بر من گذشت و رفت اثری از این شاعر ارزنده به من سپرد که حلاوت شعر رویایی اش روزها در تلخ ترین لحظات فرصت امید را در من زنده می کند .

پاز مسافری است که از دل جنگ امیدوارانه به سپیدی ها اندیشیده است . مرگ را چنان نزدیک می سراید و عشق را حقیقت بی تکرار . شاید برای من که شیفتگی خاصی نسبت به ادبیات  سورئال دارم پاز رویایی ترین اشعار را با حس کاملی از زندگی سروده است . او تاریخ اساطیر و حتی فرهنگ کشور هایی که از آنها گذر کرده است را بخوبی در خدمت سرایش اندیشه اش داشته است .

شعر سیاسی پاز نیز تحت تاثیر نگاهی فلسفی است که اغلب مرا بیاد برخی شعرای ایرانی میاندازد .

او در شعر بازگشت گویی هر چه در ذهن داشته است در زمین ذهن  مستعد مخاطب بذر افشانی کرده است :

بازگشت از مجموعه سنگ آفتاب به ترجمه  موفق احمدمیرعلایی

بخشی از شعر بازگشت

در میانه راه ایستادم

به زمان پشت کردم

و به جای ادامه آینده

-که کسی در آن چشم به راهم نیود –

برگشتم و بر جاده هموار گذشته ام گام زدم

آن راه باریک را ترک کردم که همه

از آغاز آغاز انتظار نشانه ای

کلیدی یا فتوایی از آن دارند

و در این میانه امید ، نومیدانه امیدوارست

تا دروازه قرون باز شود

وکسی بگوید :اکنون نه دروازه ای ، نه قرنی ...

خیابان ها و میدان ها را زیر پاگذاشتم

تندیس های خاکستری در سردی صبحگاه

و تنها باد در میان اشیای مرده زنده بود

آن سوی شهر ، دشت و آن سوی دشت

شب در دل صحرا :

دل من شب بود ، صحرا بود .

آنگاه سنگی در آفتاب بودم ، سنگی و آینه ای

و آن وقت دریایی در دل صحرا و ویرانه ها

و برفراز دریا آسمان سیاه

سنگ عظیم حروف ساییده

ستاره ها را هیچ چیز به من نمی نمود .

به انتها رسیدم ، دروازه ها فروریخته

و فرشته ، بی سلاح خفته .......

..........

تصویری لرزان در اعماق دیدم :

عطشی در هم شکسته ، دهانی ویران

یک آتش خودپسند و خزنده ، ای پیر خسیس

عریانی ام را بپوشان ، به آرامی رفتم

فرشته تبسم کرد .باد بیدار شد

و خاشاکش کور کرد .

سخنان من باد بود ، خاشاک بود :

این ما نیستیم که زندگی میکنیم . این زمان است که ما را می زید .

بند آخر این شعر چنان مرا مجذوب خود ساخت که ساعتها مشغول آن یودم .

خواندن اشعار اکتاویو پاز را به همه شما دوستان توصیه می کنم .

/ 19 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ابوالفضل

با عرض سلام و احترام : راستش حسن انتخاب قلم زيبا پسندتان باعث شد تا با اين شاعر آشنا شوم. و سعی نمايم ساير اشعار اين شاعر را نيز بخوانم. از اينکه توفيق بهرمندی از قلم شما باعث چنين شناختی شد ، خدا را شاکرم. ايام به کام و موفق باشيد.

جاويد

سلام من هر شنبه به لطف و اراده خدا مطلب می نويسم. خوشحال می شم به من سری بزنی و مشوق من باشی يه شعر زيبا تقدیم به تو : بيا كه باز دلم در غم تو زار گريست و چشم طاقتم از درد انتظار گريست در انتظار تو اي گل نه چشم ما تنها كه در هزار چمن چشم صد هزار گريست مگر حكايت هجر تو گفت ني به تو! كه چشم ابر هم از طول شام تار گريست چنان ز درد فراق تو رود مي نالد كه كوه چهره خراشيد و آبشار گريست نهان چرا كنم اين گريه هاي طاقت سوز كه جان ندبه كنان تو آشكار گريست ز جور لشكر بيداد و دادخواهي خلق بيا ب

پيمان دانشفر 18 ساله

مرگ،خوابي شيرين،در آغوش خاك گرم كه جسم سرد مرا در آغوش ميگيرد تا همه ي بي مهري ها وسردي ها و نامردي ها را به فراموشي بسپارم.و با چه محبتي مهرش را نثارم ميكند بي منت.وباد كه با وزش بر روي خاكم و نوازشي دلنشين آرامم مي كند و در لابه لاي درختان برايم آوار مي خواند ور درختان برايم دست مي زنند.و حال با اين ياران ديگر احساس تنهايي نخواهم كرد.پس مرگ زيباست براي جسم سردم و روح بلند پروازم كه باز خواهد گشت در آغوش گرم وبي نهايت محبت او.

پيمان دانشفر 18 ساله

اندکی شبیه دریا شده ام همین دریایی که در حوض خانه ی همسایه است دهانم طعم آبی گرفته پاهایم جلبک بسته و در دلم هزار ماهی بی نام و نشان آشینه کرده باز همنیستی غروب چهارشنبه و کسی ناشناس واژه های علاقه را سر می برد و کنج آواز مردگان می اندازد نمی دانم شاید آخر دنیاست که عقربه ها به بن بست رسیده اند کاش بیایی سر بر شانه ات بگذارم و عریان ترین حرف هایم را شبیه هق هق پرنده های پر شکسته یادت بیاورم هیچ لازم نیست دلهره ی ایینه از روییدن باد را به رخم بکشی من آن قدر طعم گس ایینه را چشیده ام که محرم ترین آشنای باران شده ام آه ، عزیزم ، رایحه ات پیچیده بگو کجای سه شنبه ای هنوز اما خیبی صبورم که می نشینم و از ته ایینه برایت انار می چینم تا کی بگویم برگرد و تو بادبادکی را که ته دریا به جلبک ها گیر کرده بهانه بیاوری برای نیامدنت اصلا بگذار طعم خکستری شب رابچشم بگذار آن قدر شبیه دریا شوم که تو دیگر به چشم نیایی بگذار بمیرم و وقتی که آمدی مرگ مرا به عنکبوتم تسلیت

مامانی هستی

سلام . بگذار اول بگويم که اسمت بسيار زيباست و اثری مطلوب بر ذهن ميگزارد. دوم اينکه بگو اصلا سوراليسم يعنی چی تا بگويم من نيز اينگونه نگارش را ميفهمم يا نه . ترجمه بصورتی زيبا و موثر انجام شده اما اگر ما ايرانی ها به همينگونه بسرائيم ميگويند لاطائلات گفته است . ياحق

Farshooshtar

عجب! به قول يه دوستي ----> يادت هست؟ معذرت كه مدتي نرسيديم سر كلاس... اميدوارم عفو بفرمايي

کولی پابرهنه

سلام .. در نوشته ات لذت کوچکی یافتم و زيبا یافتم نوشته ی شمارا در سبک خودش .. با آن مدتی را سپری کردم .. امیدوارم که تو هم در نوشته های وبلاگ من این لذت را بیابی.. (شما هم اگه دوست داشتی به کوير دل ما هم سری بزن .. خوشحال ميشويم از ديدن رد پايت بر روی ريگهای بيابانيم ...) اميدوارم که باز هم شاهد نوشته ای ديگر از شما باشم ...[kooli] ------ با گذاشتن لينکم چطو ر ..؟ موافق اگر بودی و از کويرکده ی دلم خوشت خوشت اومد خوشحالتر ميشم اگه رد پايی از من در .... تو بماند يادگار .. ---------------------------- یه گروه هم هست که من و جمعی از دوستان اونجا جمع شدیم به نوعی با هم در ارتباطیم به نام پابرهنگان .. آدرسش اینه ..> http://groups.yahoo.com/group/paberehnegan خوشحال میشم که آنجا هم ببينيم شما را